هم سلولی...
کجایند ضربانی که احساس کنند . . نبض اگر بی اختیار می شود . . اگر چشمی کم سو می شود . . اگر بارانی و خیس می شوند . . ادم ها ....دلیل این همه بی قراری را درک کند . . گلوله باران غریبی داردند این روزها . . کور ....کر....شدهاند و رنگ ها هر روز رنگی میکنند . . حنای مادر بزرگ فقط به مشام پیر مرد کوچه ی دلش خوش بوست . . سال هاست انتظار چروک دستانش حس نمی شود . . بی چاره اشک های پاکش گل شد . . گل دیگر بوی شقایق نیست . . بوی کاکتوس با تمام فریب هایش ....پادشاه سرزمین عشق شده...
نظرات شما عزیزان:
❥.FAR.❤.HAN.❥ + دو شنبه 26 تير 1393
/ 13:13 /